
زن است دیگر چشمش که به شمعدانی ها بیفتد شاعر می شود. آبچکان را برمی دارد و شعری می سازد از صدای قطره های آب ... می رود جلوی آینه،نگاهی به گودی زیر چشمش میکند و بی خیال میشود ... خط چشمش را بر می دارد و نقاشی ای بر روی چشمانش می کشد دوباره می شود همان دختر زیبای قبل... اما چه فایده که غم هایش را در گلدان شمعدانی جا گذاشته و هرروز به آن آب میدهد و هرروز غمش بزرگ تر می شود...* پ ن: یکی از خوبیهای...
ادامه مطلب